♥ لمس یه بوسه ♥
راه پله خیال..........!
پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸ :: ۱:۳٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : @Hom      

 

صورتم رو پشت دستام غایم کرده بودم.... شونهام میلرزید... قطره های اشک از کنار دستم روی دفتر خاطراتم میچکید.... دفتر خاطراتی که همدم دلتنگیام بود..... این اولین صفحه ای نبود که با من گریه میکرد.... هر وقت که دلم میگیره و باهاش درد دل میکنم اونم باهام گریه میکنه.... خیلی شبها شده که وقتی باهاش حرف میزنم و باهام گریه میکنه و حرفامو با جون ودل گوش میکنه........ 

امشب وقتی بهش گفتم که امروز امید رو دیدم که نزدیک یکی راه میرفت و دستاش تو دستای یکی دیگه بود، زد زیر گریه.... منم باهاش گریه کردم..... هیچ کس مثل اون نمیدونست که من چقدر امید رو دوسش دارم و عاشقشم....  هیچ کس جز اون از حس من و چیزهای که بین من و امید گذشت خبر نداشت....  وقتی شنید مثل من طاقت نیاورد.... کلی کنارش گریه کردم.... تا صبح کنارش بودم و درد دل کدم و گریه کردم...... نفهمیدم کی تو بغلش خوابم برد..... وقتی بیدار شدم دیدم هنوز خیس گریه اس......

کاش اونم میتونست مثل دفترم باشه....

کاش حداقل درکم میکرد.....

کاش میفهمید.....

کاش....

درباره وبلاگ
@Hom

پيوندها
نويسندگان
صفحات وبـلاگ
RSS Feed