♥ لمس یه بوسه ♥
راه پله خیال..........!
شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٠ :: ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : @Hom      

 

Dg TaTiL

:|

 

.

 

پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٩ :: ٤:٠٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : @Hom      

 

دیگه داشت صبح میشد....

 تصمیم گرفتم برم بخوابم......

 اما امشب نمی خواستم مث شبای دیگه بارونی‌ باشه... سرمو رو بالش سرد و مرطوبم که از بارون دیشب هنوز کامل خشک نشده بود گذشتم و تصمیم گرفتم که امشب رو بذارم سرد بمونه....

همونجوری که ولو بودم به سقف خیره شدم تو سفیدیو تو فکرم غرق شدم...

 شوری دریای که توش بودمو‌ حس می‌کردم.... بین همهٔ فکرایی که تو دریای ذهنم موج میزد یکیشون خیلی‌ زیر نور آفتاب خود نمایی میکرد و میدرخشید.... اونم این بود که با این که شنا بلد نیستم چطور روی آب شناورم....!!!!!

 که یه دفعه دیدم یه پام تو آب فرو رفت!

 به خودم اومدم و دیدم.... پام از تخت افتاده پایین.... یه دستم تو موهامو یکیش کنار سرم بود... یکی‌ از پاهم رو تختو یکی‌ دیگه پایین تخت.... بیشتر که به خودمم اومدم دیدم بازم داره بارون میاد و آسمون چشم بد طوفانیه....

 نور آفتاب دیگه کامل تو اتاقم بود....

 بازم مثل هر شب گذشت....

لعنت به این تنهاییی........................

یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩ :: ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : @Hom      

 

سلام به همه دوستای خوبم که تو این مدت که مخ تعطیل بود تنهام نذاشتنقلب

 بلاخره مخ تعطیل بنده یه مقدار فعال شدنیشخند

 و تصمیم به این گرفت که یکم تحول ایجاد کنهعینک

خوب دیگه معطلتون نمیکنم!خیال باطل

اینم خونه ی جدید مننیشخند

 

رو لینک زیر بکیلیک نیشخند

(.•**•.My New Blog.•**•.)

 

 

 

پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩ :: ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : @Hom      

 

به دلیل فوت حس و حال نوشتن تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد.

 

 

 

برای کسب اطلاعات بشتر به ادامه مراجعه شود!

 

 

 

 

صاحب خرابه

 @H0m  



ادامه مطلب ...
سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٩ :: ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : @Hom      

 

همون که اول همه حرفا میگن... چی بود.... همونی که یکی و میبینی میگی.... آره همونه.... همون که تو میگی....

اولش "س" داره.... بابا سلام دیگه.... همین بود دیگه درسته؟

بیخیال هرچی هست همون.......

یه سلام رفتم بگم ببین چقدر حرف زدم....

هیچی خبر خاصی نیست.... فقط یه دخملی یه 18 سال پیش فکنم همین روزا بود که صدا ونگ ونگش در اومد.... همتونم میشناسینش غریبه نیست.... مگر این که خودتون غریبه حسابش کنید....!!!

هنوز نفهمیدی تولد کیه ؟!؟!!؟

میای تولد نمیدونی تولد کیه؟

چه جالب...!!!

خوب اشکالی نداره میفهمی.....

خوب یه راهنمایی!

اگه نبود این بلاگ و این پست ها نبود!!!!

فکر کنم جوابو گفتم!!!!

آره... آره... درست فهمیدی... همونه... خودشه.... نه... خودمم!!!!

خوب حالا میدونی تولد کیه....

تولدم........! همه میگن مبارک...! منم همونی که همه میگن و میگم به خودم....!

 

 

تولدم مبارک....!

 

دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : @Hom      


هرچقدر فکر میکنم که چی کار کردم که مستحق این جدایی و تنهایی شدم به جایی نمیرسم... دیگه نمیدونم بی اون باید چیکار کنم... روزها رو چی جوری شب و شب ها رو چی جوری روز....!

شب ها سرم رو با شب بخیر کی روی بالشم بزارم و راحت بخوابم.... تنهایی این شب ها رو باکی قسمت کنم؟!

با چه امیدی این روزهای سرد سر کنم وقتی دست گرمی نیست که نوازشم کنه...! منتظر چی موندم؟! این که یکی بیاد و جونم رو بگیره و راحتم کنه؟! تا کی منتظر باشم؟ کی از شرش خلاص میشم؟! من که دیگه چیزی واسم نمونده... همه چیزم ُ که اون با رفتنش برد.... قلبم... فکرم... ذهنم... عشقم... پس چرا جونم ُ نبرد؟ چرا نبرد و راحتم نکرد....!

نمی خوام دیگه زنده بمونم.... من این جونُ بی اون و نمی خـــــــــــــوام.....!

میخوام تمومش کنم.... میخوام دیگه نباشم.... میخوام بمیرم...........................!

خــــــــــــــــدا تمومش کن..... اگه نکنی خودم تومش میکنم!!!!!!

" تیغ میگیرم تو دستم.... از ترس دارم می لرزم! برای این که دستم نلرزه تیغ ُ محکم تو دستم فشار میدم که یه دفعه دستم و میبرم...! تیغ و پرت میکنم و میزنم زیر گربه...! "

حتی جرات ندارم خودمو بکشم!!!!!!

وقتی جرات ندارم باید منتظر بمونم تا بمیرم.....

تنها ادامه میدم به این زندگی لعنتی................!!!!

 

سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: ٩:٤۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : @Hom      

 

مثل همیشه تنها تو اتاقم نشسته بودم....

دلم گرفته بود....

 احساس کردم از بیرون یه صدای آشنا میاد.... رفتم کنار پنجره و بیرون دیدم..... آره همون صدای آشنا.... داشت بارون میومد..... آسمونم مث من دلش گرفته بود.... داشت میبارید.... دلم طاقت نداشت تو اتاق پشته پنجره بشینم.... زدم از خونه بیرون..... 

زیر بارون قدم میزدم و گریه میکردم.... هیچ کس حتی قطره های اشک روی گونه هام رو نمیدید.....

 چه قشنگه.... قدم زدن.....زیر بارون.... گریه کردن با آسمون....

چرا....؟

چرا دلم گرفته....؟

چرا دارم گریه میکنم...؟

چرا دارم زیر بارون خیس میشم....؟

پس چرا هیچ کس چتری برام باز نمیکنه....؟ 

چون تنهام....؟

یعنی جواب همه سوالام همینه...؟

.

.

.

شاید اگر اون نبود لذت این قدم زدن زیر بارون.... خیس شدن.... سکوت الآن رو نداشتم..... 

شاید هیچ وقت تجربش نمیکردم.....

نمیدونم.............................!!!! 

 

جمعه ٢٧ فروردین ۱۳۸٩ :: ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : @Hom      

 

سلام به همه دوستای گلم.... قلب

هیچ وقت تو بلاگم خاطره یا حکایتی از خودم و به زبون خودم ننوشتم و همیشه داستانام بود...

اما این بار فرق داره.....

این بار یه مناسبتی داره.....

22 سال پیش یه همچین روزی یه پسر کوچولویه خوشمل و ناز چشماشو باز کرد و یه دنیا عشق و شور و مهربونی رو با خودش آورد....

حالا دیگه اون پسر کوچولویه خوشمل و ناز... بزرگ شده... اما هنوزم خوشمل و نازه....

22 سال گذشت....

امروز تولدشه....

روزی که 22 سال پیش به این دنیا اومد....

امیدوارم 10000000000000 تا دیگه از این 22 سال ها به توان 10000000000000 رو سالم و شاد و موفق باشه....

چند سال شد....؟! فکر کنم از حضرت نوح هم بیشتر شد.... نیشخند

خلاصه.....

قلبسامان جونم تولدت خیلی مبارکقلب

قلبخیلی دوست دارم سامان جونمقلب

 

 

 

 

یه داستان کوچولو تو ادامه... قلب

 



ادامه مطلب ...
سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ :: ۱:۱٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : @Hom      

 

چرا این روزا این جوریم؟

نمیدونم....!

چرا این طوریم؟

نمیدونم....!

چه اتفاقی واسم افتاده؟

نمیدونم....!

چرا همش گریه میکنم؟

نمیدونم....!

چرا همه ازم ناراحت میشن؟

نمیدونم....!

چرا حالم گرفته است؟

نمیدونم....!

چرا دلم میخواد نباشم؟

نمیدونم....!

چرا گیجم؟

نمیدونم....!

چرا زندگی میکنم؟

نمیدونم....!

چرا دلم گرفته؟

نمیدونم....!

چرا درد از هر طرف می نویسم همونه؟

نمیدونم....!

 

شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩ :: ٩:٠٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : @Hom      


روزای اول سال بود....

دلم بد گرفته بود....

تنها توی پارک راه میرفتم... همه جا بوی تازگی میداد.... بوی شکوفه... بوی هوای بهاری... بوی بهار.... و بوی عید که کم کم داشت میرفت و جاشو به روزها معمولی یه سال معمولی میداد..... سر صدای بچه ها و شور و شوق بچگیشون تو گوشم میپیچید.... که با مادر و پدرشون اومده بودن پارک تا بازی کنن....

اما من....

تنها.....

چرا همیشه تنها بودم؟ چرا هر وقت که محتاج یه دست گرم بودم تا گونه هامو نوازش کنه... یه دست سرد زد تو گوشمو گفت معلومه هواست کجاست بچه.... این چه وضع کار کردنه..... مثل این که امشب تا صبح میخوای گرسنه  تو حیاط بخوابی؟!

یه قطره اشک گونه ی سردم رو نوازش کرد..... به خودم گفتم... یه روز خوب میاد..... دلم میخواست مثل ابر بهار ببارم.... اما حق نداشتم.... چون نباید صدام می لرزید.... هنوز باید داد میزدم خانوم.... آقا.... آدامس بدم.....................

درباره وبلاگ
@Hom

پيوندها
نويسندگان
صفحات وبـلاگ
RSS Feed